close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات من 1 قربانيان خرافات
گزیده گزیده ها
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره وبلاگ

سلام خدمت شما دوست عزيزي كه به وبلاگ من تشريف آورده ايد. این وبلاگ به صورت روزانه با 100 پست متفاوت بروزرسانی میشود با نظرات مفيد خود مايه دلگرمي باشيد و وبلاگ را به دوستانتان معرفي كنيد. سرزنده و سرافراز باشيد....
آرشيو مطالب
لينك دوستان
نظر سنجی
کدام یک از قسمت های وبلاگ را میپسندید ؟
طراح قالب
RSS

POWERED BY
rozblog.com
http://www.rozblog.com/user/kooshkizadeh.jpg?6036

تبلیغات
کد تبلیغات


#خاطرات من 1
جایی نشسته بودم
یکی صدایم زد
گفت : مامانم میگه بیا خونه ما
خواهرم حالش خوب نیست روش قرآن بخون !
گفتم بهش بگو الان میام
چند دقیقه ای طول نکشید خودمو رسوندم
البته روز قبلش تو خونمون بحث این بود که دختر فلانی رفته سر قبر پدرش و حالش بد شده حرفم نمیزنه !
دختر خوابیده بود
خواهرش زل زده بود
مادرش کناری گریه میکرد
بردار و شوهرش دلداری مادر
مادر بزرگ هم گوشه ای نشسته بود
با خودم فکر میکردم چرا این اتفاق باید تو چنین خانواده ای بیوفته مگه اینا چه گناهی کردن
غرق فکر کردن بودم
نگاه امیدوار مادر به من که شاید خواندن قرآن اثر کند
شاید جن زده شده است و.....
شروع کردم به قرآن خوندن
شاید که مادر اروم بگیره
سوره هایی رو خوندم اونایی که فک میکنم همیشه جواب گرفتم
تموم شد
دعا کردم
دختر میلرزید حرف نمیزد مشخص بود ترسیده بود اون هم شدید
از مادرش پرسیدم تا قضیه رو تعریف کنه
گفتم هر دو روز اینطور بود
گفت زمانی حالت جون کندن داره
گفت و آب و غذا میدیم پایین نمیره
و تمام اتفاقات رو تعریف کرد
فهمیدم چی شده
گفتم آب سرد بیار
شوهرش گفت بارها سعی کردیم جواب نداده و چشماشو باز نکرده
آب رو اوردن آب ریختم صورتش قطره قطره جواب نداد مچ پر ریختم چشماشو باز کرد
صداش زدم گفتم به من نگاه کن
منو میشناخت چون معلمش بودم تو مکتب
بهش گفتم اینجا اونجایی که داری فکر میکنی نیست اونا همش خواب بود
ببین الان تو خونتونی اینام که خانوادت
خندید
هیچ حسی نداشت
چون دوروز چیزی نخورده بود !
گفتم بهش کمی آب بدید و بعد مدتی کمی غذا
جون گرفت سرش رو تکون میداد دستاشو حرکت میداد
و با کمک شوهرش نشست
هنوز اون حالت رو داشت و میخواست بخوابه
به مامانش گفتم نذارید بخوابه چون خواب نمیره و فقط فکر میکنه
مادرش خیلی خوشحال بود
و خیلی تشکر کرد
همون لحظه یکی از خانمای اقوامش که مسن بود اومد و همینطور دختر رو توبیخ میکرد و از مادر در مورد اتفاق میپرسید
این کار تو این موقعیت اصلا جالب نبود (واقعا خیلی از اونایی که میان عیادت مریض حالیشون نیست چی میگن )

خداخافظی کردم و رفتم
بعد نماز ظهر بود
پسر کوچولوی خواهرش صدام زد بیا که فلانی دوباره همونطور شده
فهمیدم دوباره خوابیده و تاثیر حرفای نا مربوط عیادت کنندگانه
رفتم اونجا اتاق پر شده از آدم هزار ماشاالله همه دکتر
دوباره صداش زدم
مادرش میگفت وقتی من اونجام حالش خوبه
به گمان خودشون تقدس اما به گمات من امید
چون جایی که همه سرکوفت میزدن و میگفتن جن زده شده و باید ببریم پیش فلان ملا و فلان سید
من داشتم همچی رو منکر میشدم و اونو فقط یه ترس میدونستم با یه بن بست فکری که با حرف زدن حل میشد
بهش گفتم به حرف این مردم گوش نکن
خودت میدونی فقط یک ترس بود
اینکه حس هیچ کاری نداری و نمیتونی درست حرکت کنی هم به خاطر اینه که چیزی نخوردی و خودت متوجه شدی که بعد خوردن کمی غذا و آب تغییر کردی
دیگ کم کم حالش خوب میشد ولی هرازگاهی زل میزد و به چیزی خیره میشد
هرچه ازش پرسیدم به چی فکر میکنی و چیو تصور میکنی
جواب سوالمو نمیداد یا میگفت هیچ
هنوز بلند نشده بود که حرکت کنه
مادرش میگفت اگه من اونجا باشم اون حرکت هم میکنه
باهاش حرف زدم و قانع شد بلندشه
با کمک شوهر و برادرش بلند شد و یواش یواش حرکت کرد
همچی داشت خوب پیش میرفت
خداحافظی کردم و رفتم گفتم بازم سر میزنم
شب شد رفتم اونجا تقریبا همچی خوب بود دیگ خبری از گریه و ناراحتی نبود
شوهر و مادرش که برای خوب شدنش به هر دری میزدن و فکر میکردن دردش جن زدگیه !
زنگ زده بودن جن گیر بیاد
من نشسته بودم که دیدم آقایی و پسری همراهش میان
حالم بهم خورد
چون به مامانش و ... گفته بودم شیخ و ملا کاری نمیکنن این ترسیده بهش امنیت بدین
این دیگ چیزیش نیست حرف نزدنش حل شد
چیزی نخوردنش حل شد
راه هم که میره
تنها کاری که باید شما بکنین اینه که یه روز صبر کنین ایشون حالش خوب بشه جون بگیره بعدش برین دکتر برا پاش که ضربه خورده
اونارو که دیدم اومدم بیرون حالم از این قبیل چیزا بهم میخوره چون تا الان  به نظرم پایه و اساسی  نداره
صدام زد حافظ بیا کمک کن
میشناخت تا حدودی
گفتم من کارمو کردم
و رفتم
همش داشتم به این فکر میکردم که مردم ما چقدر نسبت به خیلی مسائل بی اطلاعن
مثلا همین جن گیرا که دیدم قرآن با صوت سنگین اونم تو بلندگو میزارن در گوش طرف اخرم روغن نمیدونم چی چی میدن بهشون اگ استفراغ کرد جن رفته بیرون!
به نظر من ادم معمولی هم با این اوصاف حالت تهوع بهش دست میده شخصا که یه قطره روغن همینجوری بخورم حالم بد میشه
برگه هایی هم دارن سفیده هرکی جن داره یچی میبینه منم گفته بودم بدین منم ببینم تو تمام برگه ها چیزی ندیدم
بهم گفتن تو قرآن میخونی جن نمیاد طرفت !
برام قابل درک نیست این قبیل رفتارا و اعتقادات
همینجور داشتم به اینچیزا فکر میکردم
با خودم میگفتم این اشخاص دچار ترس میشن یا تو افکارشون به بن بست میرسن این باعث یه جنون میشه که با همصحبتی با کسی که بتونه ترسو به امنیت تبدیل کنه و با فکر بازش  بن بست رو باز کنه باعث میشه این جنون بخوابه
اما متاسفانه جایی که اطلاعات مردم پایین باشه به افراد نسبت جن زدگی و دیوانگی میدن و دیدشون عوض میشه
خب بگذریم
فرداش رفتم خونشون همچی همونطور که انتظار داشتم بود جون گرفته بود
 این برام جالب بود که شوهرش میگفت فلانی(اقای جن گیر ) گفته اره جن داشته و جنو بیرون کردن و از طریق پای راستش وارد شده و دختره جنو توصیف کرده لباس سفیده پارچه سیاه  روی صورتش!
همش از خودم میپرسیدم چرا بعضیا همش متوسل به افسانه و خرافات میشن  چرا عقلانی فکر نمیکنن
با دختره حرف زدم دیگ حالش خوب بود
قضیه این بود اون تصویری که تو ذهنش بود همون تصویری بود که پیرزنای قدیم برای ترسوندن اینکه کسی نره قبرستون بکار میبردن !
ایشون  اون تصویر رو تو ذهنش باز سازی کرده !
بد شدن حالشم به فکر پدرش و ترس از نبودن و ترس مرگ و قبر و...
و ضربه پاش هم افتادن از موتور بوده !
این چیزی بود که من فهمیدم و واقعی و عقلانی بود  اما چیزی که خانواده فهمیدن خیلی متفاوت بود !

بهش گفتم با دست و پات بازی کن به خودت تحرک بده تا زودتر بتونی راه بری
و نیاز نباشه پیش فلان سید و فلان ملا بری تا تف بارونت کنن
گفت میخوام برم بیرون هوای ازاد
که شوهرش کمکش کرد و رفتن بیرون نشستن و من هم رفتم .
به خانوادش هم گفتم دست از این کارتون بردارین
و هرکسی اومد هم نذارین هر حرفی بزنه
امروز که دارم اینو مینویسم حالش خوب شده و برا پاش هم بردنش بیمارستان
امیدوارم صحت و سلامتیشو بدست بیاره
غرض از اینهمه نوشتن
قرآن خوندن دردی رو دوا نمیکنه اون امیدی که تو قرآنه و اون بزرگی خداست که باعث از بین رفتن مشکلات میشه
همیشه امید بدین و همیشه بفهمونین خدا بزرگتر از ما و مشکلات ماست این باعث میشه هر مریضی مداوا بشه
بعد این حادثه گفتم واقعا ما مقصریم که سعی نکردیم روش درست زندگی رو به مردم بفهمونیم
مایی که سعی نکردیم بفهمونیم قرآن چطوری زندگی میسازه مایی که .......
فقر و بی سوادی خرافه  به دنبال میاره پس تمام سعیمون رو بکنیم تا فقر و بی سوادی رو ریشه کن کنیم .
معلوم نبود با سید و ملا این داستان به کجا ختم میشد
در جامعه ما خیلیا #قربانی_خرافات میشن
نگذاریم جهل بر دانایی چیره بشه
✏️ #فرید_کوشکی_زاده
ممنونم از اینکه وقت گذاشتید

كانال تلگرام

https://t.me/faridkooshkizadeh



admin دوشنبه 26 تير 1396 نظر بدهید!
عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر