close
تبلیغات در اینترنت
در یكى از جنگها، عده اى را اسیر کردند ونزد شاه آوردند


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

ارتباط با ما

تاریخ : چهارشنبه 09 آبان 1397
بازدید : 0
نویسنده : admin

حکایت گلستان سعدی

در یكى از جنگها، عده اى را اسیر  کردند ونزد شاه آوردند . شاه فرمان داد تا یكى از

اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را

مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند : هر که دست از جان بشوید، هر چه

در دل دارد بگوید:

 

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر شمشیر تیز

ملک پرسید: این اسیر چه مى گوید؟

یكى از وزیران نیک محضر گفت : ای خداوند{پادشاه} همی گوید:

 

((والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس))

 

ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت .وزیر دیگر که ضد او بود گفت :

 مارا نشاید{شایسته نیست} در حضرت پادشاهان جز راست سخن گفتن .این ملک را دشنام داد

و ناسزا گفت . ملک روی ازین سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسندیده تر آمد مرا

زین راست که تو گفتی که در آن  مصلحتی بود و بنای این بر خبثی[بدجنسی].چنانكه

خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز

هر که  شاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نكو گوید

و بر پیشانى ایوان کاخ فریدون شاه ، نبشته بود:

 

جهان اى برادر نماند به  کس 

دل اندر جهان آفرین بند و بس

مكن تكیه بر ملك دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و  کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاك

چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

* * * *

 - برگرفته از کتاب گلستان سعدی -



:: موضوعات مرتبط: متون و مقالات , شعر و ادب , داستان و حکایت ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

کدوم قسمت وبلاگ بیشتر پست بزارم؟






http://www.rozblog.com/user/kooshkizadeh.jpg?6036

RSS

Powered By
Rozblog.Com