عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

تاریخ : سه شنبه 10 مهر 1397
بازدید : 2
نویسنده : admin

چرخی در خاطرات

عصری بندر خمیر بودم جایی که حدود  6 سال اونجا مدرسه بودم فاصله چندانی تا اینجا نداره ولی کم میرم و اگه هم برم سریع بر میگردم اما این دفعه مجبور بودم منتظر باشم برا همین گفتم چرخی بزنم و خاطراتو زنده کنم رفتم اسکله قدیمی جایی که لنج های چوبی لنگر انداخته بودن، قدیما با بچه ها کلاسو میپیچوندیم یا هم جیم میشدیم میومدیم دریا یه روزی با  ماهیگیرا میگشتیم  ( ریا نشه یه چیزایی هم یاد گرفتیم)یه روزم با خدمه لنجا حرف میزدیم ( از سفر با لنج  به هند و کشورهای عربی)یا هم اونقدر تو آب میچرخیدیم اونم تا لنگ ظهر که موقع برگشت  مث گوجه فرنگی قرمز میشدیم (البته بماند مواخذه هایی که میشدیم 😂).

 

بعدشم از راه خاکی بین نخلستانا اومدم تو شهر تا وقتایی که میرفتیم کنار(سدر) چیدن یا عسل کندن یادم بیاد (که اومد تازه یه بار آقایی به خاطر کنار چیدن دعوامون کرد 😑 ) .

 

مغرب بود گفتم برم مسجدی که آشنا نبینم (بماند چرا دوس نداشتم آشنا ببینم ) صف نماز داشت  مرتب میشد یه آقایی هم اومد کنار من ایستاد من سرمو بالا بردم ببینم کیه اونم سرش پایین بود چشممون به هم افتاد و دست دادیم ایشون بهترین استاد دوره دبیرستانم آقای ملاح زاده بود (خوشی ها به کمال رسید ) چه بد که مجالی برای گفتگو پیش نیومد .

از مسجد که بیرون اومدم تو خیابون اصلی میرفتم تا اینکه متوجه شدم نزدیک محله کندالم (یا به قول خودشون روستای کندال) گفتم برم تو تا خاطرات دوره راهنمایی که اونجا بودم  تداعی بشه ، خیلی تغییر کرده بود از کنار مدرسه ، مغازه و مسجد گذشتم و خاطراتش مرور شد و برگشتم .(همکلاسی های کندالی معذرت میخوام ندیدمتون)

 

و خیلی اتفاقای قشنگ دیگ از اول صبح تا الان که اینو مینویسم افتاده که برام جای سوال بود چرا ؟

امروز خیلیا  نبودن تا باهم خاطراتو زنده کنیم و جای یکی که همزمان با گشت و گذار تک تک خاطراتو براش تعریف کنم خالی بود🌷

#مسافر_تنها

پ ن 1 : اقای لباس سفید تو عکس هم داشت ماهیگیری میکرد خواستم بگم حاجی بده تا خودم برات  ماهی بگیرم روم نشد دیگ نگفتم ، تا وقتی که من بودم ماهی نگرفته بود ، دعا کنین گرفته باشه و دست خالی بر نگرده .

پ ن 2 : تو نخلستان هم  یه روباه خوشگلی نشسته بود وایسادم عکس بگیرم محل نداد رفت 😕.

فرید کوشکی زاده



:: موضوعات مرتبط: فرید کوشکی زاده , خاطرات ,
:: برچسب‌ها: بندر خمیر , محله کندال , دریا , ماهیگیری , روباه , جنگل حرا , لنج های چوبی ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

کدوم قسمت وبلاگ بیشتر پست بزارم؟






http://www.rozblog.com/user/kooshkizadeh.jpg?6036

RSS

Powered By
Rozblog.Com