close
تبلیغات در اینترنت
داستان و حكايت هاي كوتاه و تاثيرگذار
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات
مجموع فایلها
قرآن كريم [93]
اناشید اسلامی [0]
نرم افزار [0]
اذان [123]
کتب اجتماعی [0]
کتب اسلامی [1]
کتب ادبی [1]
رمان ها [15]
کتب متفرقه [0]
کتب تاریخی [0]
فیلم سینمایی [0]
مستند [0]
انیمیشن [0]
کلیپ اسلامی [0]
کلیپ دیگر [0]
متون و مقالات
متون و مقالات اسلامی [547]
متون و مقالات اجتماعی [26]
شعر ، متون و مقالات ادبی [241]
جملات انگلیسی فارسی [219]
داستان و حکایت [110]
انرژی مثبت [138]
روانشناسی [110]
پزشکی ،سلامت ، زیبایی [70]
جالب [40]
متفرقه [73]
سخن بزرگان [183]
برگی از تاریخ [15]
عاشقانه ها [15]
تکنولوژی و فناوری [1]
اخبار و اطلاعیه ها [10]
طنز روز [19]
پند و اندرز [13]
اطلاعات عمومی [0]
آشپزی و خیاطی [0]
ورزشی [0]
فرید کوشکی زاده
اشعار و نوشته ها [57]
مقالات و کتاب ها [13]

آرشیو
1396
1395
1394
1393
1392
1391

پیوندهای روزانه
آرشیو لینک ها

جستجو


درآمد اینترنتی آسان

<a href="http://popupplus.ir/ref:2543"><img src="http://popupplus.ir/template/Banner_Upload/pup300.gif" alt="کسب درآمد"></a>


مطالب سايت
پیوستن به کانال ما در تلگرام


ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ و رفت ..

با ﻋﺠﻠﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ
که ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﻮﺭﺩﻡ ..

" ﺁﺩﻡ "ﺑﻮﺩ!

ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ پرخاش کند
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ و رفت ..
به گمانم

" ﺍﻧﺴﺎﻥ" ﺑﻮﺩ..

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 1
تاریخ : جمعه 26 آبان 1396 زمان : 13:12 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

شايد چيزهايي را از ياد برده باشيم

💕

💎گنجشک از باران پرسيد: کارِ توچيست؟
باران با لطافت جواب داد:
تلنگر زدن به انسانهايي که آسمان خدا را از ياد برده اند.
گاهي بايد کرکرۀ زندگي را پايين بکشيم و با خود خلوت کنيم .
و به پيرامونمان با دقت بيشتري نگاه کنيم،
شايد چيزهايي را از ياد برده باشيم.
یه وقتهائی هست که جزخودمان چیزی را نمی بیننیم .
حتی خدا را ....

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 1
تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 زمان : 7:32 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

ﻧﺎﺷﻨﻮﺍ ﺑﺎﺵ ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻳﺖ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ...

💕

❣️شاید این متن زندگی خیلی ها رو تغییر بده...

ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﻠﯽ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ…
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮐﻤﮏ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ…
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺷﺪﺕ ﺁﺏ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ…
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺠﺎﺗﺘﻮﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ...! ﻭ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺮﺩ...
ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﺷﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣُﺮﺩ!
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺁﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﺣﺪﺍﮐﺜﺮ ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ…
ﺑﻴﺮﻭﻧﯽ ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻼﺷﺖ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ هست
ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺧﺮﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﺎ ﺷﻨﻮﺍﺳﺖ.
دﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!
 ‏
❣️ﻧﺎﺷﻨﻮﺍ ﺑﺎﺵ ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻳﺖ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ...

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 زمان : 7:26 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

شاگردان نالایق

عباس میرزا ولیعهد اولین گروه دانشجویان را جهت تحصیل به اروپا فرستاد.
شاهزاده عزالدوله پسر فتحعلیشاه در خاطرات خود در مورد فرجام این گروه محصلین می گوید:

《شاگردانی چهل نفر، که به فرنگ فرستاد تا صنایع بیاموزند، امیر نظام گروسی هر یک را به کاری تعیین کرد.

لیکن شاگردان نالایق و بیشتر از پست مردمی بودند. درست یاد نگرفتند و پس از برگشتن، شاگرد منجم را کنسول، شاگرد نقاش را موزیکانچی نمودند. صحاف را تاجر کردند، توپچی را معلم زبان کردند.

همچنین هریک را به کاری که نمی دانستند و نخوانده بودند گذاشتند، هیچ فایده نبردند...》
****
منبع: سفرنامه عزالدوله، نشر نامک، به کوشش مسعود سالور، سال ۱۳۷۵ صفحه ۲۴
 

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 زمان : 7:21 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود

📖 #یک_دقیقه_مطالعه

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.

وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی
گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند!

✍🏻 #کارلوس_فوئنتس

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 3
تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 زمان : 1:0 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

دوراهی قانون و اخلاق

اولین باری که بین دوراهی قانون و اخلاق، قرار گرفتم مربوط به زمانی بود که قاضی بودم و به پرونده های تخلفات رانندگی رسیدگی می کردم.

پرونده پسر دوست پدرم را برایم آوردند که من و خانواده ام چند مدتی در خانه آن ها تا پیدا شدن خانه جدید مهمان بودیم.

اخلاق اقتضا می کرد تا او را جریمه نکنم ولی ندای درونم قانون را می‌پسندید.
بالاخره او را جریمه کردم اما برگ جریمه اش را خودم پرداختم.

✍🏻 #دکتر_کاتوزیان
📝 پدرعلم حقوق

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 زمان : 0:57 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

جنایتکاری که آدم کشته بود،

📖 #یک_دقیقه_مطالعه

جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود و گرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت.

دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»

روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنکه کلمه اى ادا کند، صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت .یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد .عکس توى روزنامه را شناخت .زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت...

موقعی که پلیس او را مى برد، به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم . دیگر از فرار خسته شدم. هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد"

✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
 

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 3
تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 زمان : 0:50 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

_آقا این بسته نون چند؟

🔴 #تلنگر

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛
_نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!
درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!
به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
چه حس قشنگی بود...
.
اون روز گذشت...
شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛
ازم فال میخری؟
با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟
_فالی دو هزار تومن!
داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!
و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...
_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!
بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛
_یه فال مهمون من باش!!

از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت ...
اما،
یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...
.
همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
"مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!

معرفت یه گوهر نابه که نصیب هر کسی نمیشه ...

"الهی كه صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن..."
 

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 زمان : 0:47 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

سال ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻡ...

✍🏻سال ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻡ...
ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ.
ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ﺗﺮﮐﯽ ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ...
ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ ﺍﻧﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ...
ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ!
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ
ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻡ.
ﺗﻮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ!
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯽ حوﺻﻠﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ!
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻣﯽﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦِ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ!
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ!
ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖِ ﺑﺪِ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ !!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ!
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ!
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ.
ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ!
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
آنقدﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ،
ﻭﻟﯽ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ دیدن و ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ...
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ!!
ﺁﺧﻪ ﻣشقهامون ﺭو ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮدند!
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ...
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽﺯﺩ...
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽنوﺷﺖ...
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ.
ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ.
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ...
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ...
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ.
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ.
ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ...

🎖ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟
ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...
شاید با کلامی از ما زندگی کسی تغییر کند !

👤ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺮﻣﺤﻤﺪ ﻧﺎﺩﺭی ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ (ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛُﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ)

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 زمان : 0:44 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم ‌...!

✍🏻 در فولكلور آلمان، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود:
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یك دزد راه می رود، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند، آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكایت كند.

اما همین كه وارد خانه شد، تبرش را پیدا كرد. زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار می كند!

✅ همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم ‌...!

درباره : متون و مقالات , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 زمان : 0:41 | نویسنده : admin | لینک ثابت | نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی
صدای ناله‌ی سنگ را می‌شنوی؟ تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
می توانید مرا زنجیر کنید تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
چه بزرگ تمنا می کنیم تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
همه‌روز روزه بودن، همه‌شب نماز كردن تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
هر روز میمیرم تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
ایرانـــے متخصص عزاداری است تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
تا آخر عمر فراموشش نکند تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
دشمنیِ من با بشریت تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی تاریخ : جمعه 26 آبان 1396
آنقدر دریا دل باش که تاریخ : جمعه 26 آبان 1396

در تلگرام به ما بپيونديد.

http://www.pawish.com/Document/Download/untitled-3_6324f75950ac99a11851680.jpg


صفحات وبلاگ
تعداد صفحات : 11

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 2272
کل نظرات : 128
آمار کاربران
افراد آنلاین : 6
تعداد اعضا : 95

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 187
باردید دیروز : 903
گوگل امروز : 83
گوگل دیروز : 361
بازدید هفته : 6,466
بازدید ماه : 17,253
بازدید سال : 265,252
بازدید کلی : 698,803

مطالب پربازدید
دانلود ترتيل قرآن كريم با صداي استادعبدالرحمن سديس بازدید : 93835
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري ادريس ابكر بازدید : 60489
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری عبدالرحمن بن جمال العوسی بازدید : 27741
دانلود ترتيل قرآن كريم با صداي استاد سعود الشريم بازدید : 17193
دانلود قرائت قرآن كريم باصداي ابوبكر شاطري بازدید : 14723
دانلود كل قرآن با صداي فارس عباد بازدید : 10787
دانلود کل قرآن با صدای یاسرالدوسری بازدید : 9097
دانلود کل قرآن کریم با صدای ناصر القطامی بازدید : 8461
دانلود کل قران با صدای شیخ عبدالله عواد الجهنی بازدید : 6047
دانلود قرائت قرآن با صداي استادسعد الغامدي بازدید : 5103
شعر به درویشی قناعت کن.... بازدید : 3779
دانلود قرائت قرآن با صداي عبدالباسط بازدید : 3293
دانلود ترتيل قرآن با صداي احمد الحذيفي بازدید : 3031
دانلود اذان با صداي بسيار زيباي ياسر الدوسري بازدید : 2957
داستان کوتاه از فقیر و ثروتمند بازدید : 1695
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري علي عبدالله جابر بازدید : 1661
برنامه ریزی ماهانه ختم قرآن بازدید : 1451
دانلود قرآن کریم با صدای قاری نوجوان یوسف کالو بازدید : 1115
تلاوت هاي كم نظير قاري نوجوان احمد سعود بازدید : 1047
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري محمد ايوب بازدید : 1035
دانلود كتاب غم مخور از دكتر عائض القرني بازدید : 1011
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری ابراهیم الجبرین بازدید : 907
دانلود جامع الترتیل کل قرآن با صدای 26 قاری به صورت یکجا بازدید : 875
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري عبدالودود حنيف بازدید : 865
مقاله اي در مورد سخاوت و بخشندگي بازدید : 727
دانلود اذان بسیار زیبای مدینه منوره شهر پیامبر صلی الله علیه و سلم بازدید : 625
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري محمد حسان بازدید : 589
گرچه پیر است این تنم بازدید : 575
دانلود تفسیر نور دکتر مصطفی خرمدل بازدید : 537
Quran – Naskh (Indopak Quran) 1.0.3 دانلود قرآن با خط نسخ بازدید : 519
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري علي الكلباني بازدید : 517
مقاله اي در مورد حضور قلب در نماز بازدید : 497
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري علي الحذيفي بازدید : 497
دانلود نشيد زيباي يا حامل القرآن بازدید : 489
فرق آرامش و آسایش چیست؟ بازدید : 487
شعر الهي رحمتت را شاملم كن بازدید : 485
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری بندربن عبدالعزیز البلیله بازدید : 485
فواید سجده از نظر پزشکی بازدید : 475
پروردگارا ....... بازدید : 471
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری محمد المحیسنی بازدید : 443
مقاله اي در مورد ثواب ها و فوايد روزه بازدید : 437
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري عبدالهادي الكناكري بازدید : 435
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری عبدالله کامل بازدید : 419
داستان يك با يك برابر نيست!!! بازدید : 417
ستارگان غربی مسلمان میشوند و زنان ما غربی!!!! بازدید : 377
مقاله اي در مورد كليد مشكلات بازدید : 367
شعر با قدسیان آسمان بازدید : 359
هرگز در مورد کسی زود قضاوت نکنید بازدید : 353
لعنت شدگان چه کسانی هستند؟ بازدید : 351
دانلود نشيد بسيار زيبا و محبوب دل غافل بكن توبه بازدید : 327

مطالب تصادفی
سازمان ارتش سری فرانسه
از جمله روشهای دعا، و آنچه موجب قبول آن ميشود
بر اساس سرگذشت:شريفه کارلوــ ايالات متحده
سال ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻡ...
پدیده توّهم مفید بودن
سه چیز دشمن انسان است
دنیا هم که مال تو باشد
گروههای مختلف مردم در برابر رمضان
آموزش برش عمودي و برش منحني در دوخت دامن
دانلود قرآن باصداي الدوكالي محمد العالم

کدهای اختصاصی
http://www.rozblog.com/user/kooshkizadeh.jpg?6036

پشتیبانی
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : Tem98.Com



designed by: Tem.rozblog.com , all rights reserved

<-blogid->

<-BlogAuthor->

<-blogid->

http://kooshkizadeh.rozblog.com/

گزیده گزیده ها

گزیده گزیده ها

گزیده گزیده ها

<-BlogAbout-> بهترين ها را اينجا تجربه كنيد...

گزیده گزیده ها