close
تبلیغات در اینترنت
داستان و حكايت هاي كوتاه و تاثيرگذار
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات
فايلهاي اسلامي
قرآن كريم [93]
اناشيد [0]
اذان [123]
نرم افزار [0]
متون و مقالات [284]
فرهنگي ادبي
كتاب ها [0]
داستان و حکایت [27]
دل نوشته ها و اشعار [115]
متفرقه [0]
فرید کوشکی زاده
تلاوت های قرآنی [0]
اشعار و نوشته ها [57]
مقالات و کتاب ها [13]

آرشیو
1396
1395
1394
1393
1392
1391

پیوندهای روزانه
آرشیو لینک ها

جستجو


مطالب سايت
پیوستن به کانال ما در تلگرام


ما چقدر زود باوریم!!!
ما چقد زود باوریم داستان کوتاه دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود: ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود. ۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است. ۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است. ۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود. ۵- باعث فرسایش اجسام می شود. ۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد. ۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است. از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!! عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود درباره : فرهنگي ادبي , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 15
تاریخ : چهارشنبه 11 فروردين 1395 زمان : 23:48 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

داستان نصوح
نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد داستان کوتاه نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود. کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و... این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد. نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت. او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید. شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند. رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست. مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان. نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى. گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب د.شد. درباره : فرهنگي ادبي , داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 فروردين 1395 زمان : 23:46 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

قسمتی از کتاب اول دبستان سال 1324
متنی جالب پيدا كردم از كتاب فارسى اول دبستان سال ١٣٢٤ دوستان ببينيد سطح آموزش در آن دوران چگونه بود دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد . چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق . همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست کتاب فارسي اول دبستان سال ۱۳۲۴ درباره : داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 13
تاریخ : شنبه 07 فروردين 1395 زمان : 17:3 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

داستلن امید
سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند . نفر اول گفت :.... « من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم. می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .» نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام . اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .» نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت : « من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم. درباره : داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 6
تاریخ : شنبه 07 فروردين 1395 زمان : 12:2 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

چند دقیقه سکوت کنید
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد." پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟" پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم. درباره : داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : شنبه 07 فروردين 1395 زمان : 12:0 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

قیمت پادشاهی
روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی. درباره : داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 11
تاریخ : شنبه 07 فروردين 1395 زمان : 11:59 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

داستان گربه را دم حجله کشتن
میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و.... چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند . گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند. سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار. درباره : داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : شنبه 07 فروردين 1395 زمان : 11:41 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

وصیت نامه الکساندر
وصیت نامه الکساندر داستان کوتاه پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید. فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:... اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند. ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد ، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد. مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم. درباره : داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 0
تاریخ : شنبه 07 فروردين 1395 زمان : 11:39 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

انیشتین و راننده اش!!!
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ... او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد درباره : داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 3
تاریخ : شنبه 07 فروردين 1395 زمان : 11:37 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

زود قضاوت نکنیم!؟!

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد. ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود. هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند : 1. سنگ ........ پس از رها کردن! 2. سخن ............. پس از گفتن! 3. موقعيت ... پس از پايان يافتن! 4. و زمان ........ پس از گذشتن!

درباره : داستان و حکایت ,
امتیاز : نتیجه : 2 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 5
تاریخ : سه شنبه 03 فروردين 1395 زمان : 21:46 | نویسنده : فريدکوشکی زاده | لینک ثابت | نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی
سرگذشت يوسف اسلام تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت دختر يهودي مکزيکي تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت ويليام يوسف کيلي تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت ميخائيل شروبيسکي تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت محمد شان ــــ سريلانکا تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت عمر جيم جانسون-آمريکا تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت شهيره صلاح الدين – مصر تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت جوآن ولارده-فيليپين تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت پييرعبدالحکيم-فرانسه تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396
سرگذشت اميره از آمريکا تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396

در تلگرام به ما بپيونديد.

http://www.pawish.com/Document/Download/untitled-3_6324f75950ac99a11851680.jpg


صفحات وبلاگ
تعداد صفحات : 3

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 732
کل نظرات : 124
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 88

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 383
باردید دیروز : 545
گوگل امروز : 129
گوگل دیروز : 263
بازدید هفته : 1,846
بازدید ماه : 11,432
بازدید سال : 223,330
بازدید کلی : 656,881

مطالب پربازدید
دانلود ترتيل قرآن كريم با صداي استادعبدالرحمن سديس بازدید : 88837
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري ادريس ابكر بازدید : 58261
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری عبدالرحمن بن جمال العوسی بازدید : 24723
دانلود ترتيل قرآن كريم با صداي استاد سعود الشريم بازدید : 16525
دانلود قرائت قرآن كريم باصداي ابوبكر شاطري بازدید : 14439
دانلود كل قرآن با صداي فارس عباد بازدید : 10597
دانلود کل قرآن با صدای یاسرالدوسری بازدید : 8699
دانلود کل قرآن کریم با صدای ناصر القطامی بازدید : 8161
دانلود کل قران با صدای شیخ عبدالله عواد الجهنی بازدید : 5769
دانلود قرائت قرآن با صداي استادسعد الغامدي بازدید : 4865
دانلود قرائت قرآن با صداي عبدالباسط بازدید : 3255
شعر به درویشی قناعت کن.... بازدید : 3199
دانلود ترتيل قرآن با صداي احمد الحذيفي بازدید : 2961
دانلود اذان با صداي بسيار زيباي ياسر الدوسري بازدید : 2657
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري علي عبدالله جابر بازدید : 1539
داستان کوتاه از فقیر و ثروتمند بازدید : 1423
برنامه ریزی ماهانه ختم قرآن بازدید : 1377
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري محمد ايوب بازدید : 1009
دانلود كتاب غم مخور از دكتر عائض القرني بازدید : 875
تلاوت هاي كم نظير قاري نوجوان احمد سعود بازدید : 843
دانلود جامع الترتیل کل قرآن با صدای 26 قاری به صورت یکجا بازدید : 811
دانلود قرآن کریم با صدای قاری نوجوان یوسف کالو بازدید : 759
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري عبدالودود حنيف بازدید : 727
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری ابراهیم الجبرین بازدید : 681
مقاله اي در مورد سخاوت و بخشندگي بازدید : 653
دانلود اذان بسیار زیبای مدینه منوره شهر پیامبر صلی الله علیه و سلم بازدید : 595
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري محمد حسان بازدید : 551
گرچه پیر است این تنم بازدید : 507
Quran – Naskh (Indopak Quran) 1.0.3 دانلود قرآن با خط نسخ بازدید : 481
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري علي الكلباني بازدید : 479
مقاله اي در مورد حضور قلب در نماز بازدید : 467
پروردگارا ....... بازدید : 461
دانلود تفسیر نور دکتر مصطفی خرمدل بازدید : 461
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري علي الحذيفي بازدید : 443
فواید سجده از نظر پزشکی بازدید : 425
شعر الهي رحمتت را شاملم كن بازدید : 423
دانلود نشيد زيباي يا حامل القرآن بازدید : 421
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری بندربن عبدالعزیز البلیله بازدید : 413
فرق آرامش و آسایش چیست؟ بازدید : 407
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري عبدالهادي الكناكري بازدید : 401
مقاله اي در مورد ثواب ها و فوايد روزه بازدید : 399
داستان يك با يك برابر نيست!!! بازدید : 393
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری محمد المحیسنی بازدید : 379
ستارگان غربی مسلمان میشوند و زنان ما غربی!!!! بازدید : 363
دانلود کل قرآن کریم با صدای قاری عبدالله کامل بازدید : 357
هرگز در مورد کسی زود قضاوت نکنید بازدید : 337
لعنت شدگان چه کسانی هستند؟ بازدید : 337
شعر با قدسیان آسمان بازدید : 303
دانلود نشيد بسيار زيبا و محبوب دل غافل بكن توبه بازدید : 273
داستان و تمثیلی زیبا از دنیا بازدید : 271

مطالب تصادفی
وصیت نامه الکساندر
دانلود کتاب رمان شب های آفتابی من
تقليد وغرب زدگی
دوبیتی دوای درد
صبر جمیل
دانلود اذان محمد الكريني الملوكي
دانلود اذان با صداي أحمد نعينع
دانلود كل قرآن كريم با صداي قاري محمد جبريل
دوبیتی رمضان ماه خدا
مقاله اي در مورد كليد مشكلات

کدهای اختصاصی
http://www.rozblog.com/user/kooshkizadeh.jpg?6036

پشتیبانی
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : Tem98.Com



designed by: Tem.rozblog.com , all rights reserved

<-blogid->

<-BlogAuthor->

<-blogid->

http://kooshkizadeh.rozblog.com/

فريد كوشكي زاده

فريد كوشكي زاده

فريد كوشكي زاده

<-BlogAbout-> بهترين ها را اينجا تجربه كنيد...

فريد كوشكي زاده